تبليغاتX
زندگی بهتر

زندگی بهتر

افسوس : دوست داشتن ها چه کوتاهن

سعي كن تنها باشي:

زيرا تنها بدنيا آمده اي و تنها از دنيا خواهي رفت. بگذارعظمت عشق رادرك نكني: زيرا آنقدرعظيم است

 كه تورا نابود خواهد كرد. بگذار خانه ي عشقت خالي ازوجود باشد: زيرااگرعشقي درآن منزل كند به

 ويرانه هاي آن هم رحم نخواهد كرد. اما اگرعاشق شدي: سعي كن تنها يك نفر را دوست داشته

 باشي . سعي كن عشقي كه داري عشق پاك باشد. با خنديه اوبخند و با گرييه اوگريه كن. و تنها براي

عشق خود قدم بردار

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:45  توسط مهران نامجو  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:40  توسط مهران نامجو  | 

گريه اي در شب

مردم نميدانند پشت چهره من ـ
يكمرد خشماگين درد آلوده خفته است
مردم ز لبخندم نميخوانند حرفي
تا آنكه دانند ـ
بس گريه ها در خنده تلخم نهفته است
وز دولت باران اشكم ـ
گلهاي غم در جان غمگينم شكفته است
***
من هيچگه بر درد « خود » زاري نكردم
اندوه من، اندوه پست « آب و نان »‌نيست
اين اشكها بي امان از تو پنهان ـ
جز گريه بر سوك دل بيچارگان نيست
***
شبها ز بام خانه ويرانه خود ـ
هر سو ببامي ميدود موج نگاهم
در گوش جانم ميچكد بانگي كه گويد:
« من دردمندم »
« من بي پناهم »
***
از سوي ديگر بانگ ميآيد كه: اي مرد !
« من تيره بختم »
«‌ من موج اشكم »
« من ابر آهم »
بانگ يتيمم ميخلد ناگاه در گوش:
« كاي بر فراز بام خود استاده آرام !»
« من در حصار بينوائيها اسيرم » ـ
« در قعر چاهم »
***
بي خان و ماني ناله اي دارد كه: « اي مرد !
من تيره روزم ـ
بر كوچه هاي « روشني » بسته است راهم »
***
ناگه دلم ميلرزد از اين موج اندوه
اشكم فرو ميريزد از اين سوك بسيار
در سينه مي پيچد فغان « عمر كاهم »
***
با موج اشك و هاله يي از شرم گويم:
كاي شب نشينان تهي دست !
وي بي پناه خفته در چنگال اندوه !
آه، اي يتيم مانده در چاه طبيعت !
من خود تهي دستم، توان ياري ام نيست
در پيشگاه زرد رويان، رو سياهم
شرمنده ام از دستگيري
اما در اين شرمندگي ها بيگناهم
دستي ندارم تا كه دستي را بگيرم
اين را تو ميداني و ميداند خدا هم

ارادتمند شما:مهران
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:39  توسط مهران نامجو  | 

                                                                                           
   گمشده  درغبار غم گرفته چشمانت به دنبال سنگینی سکوتی میگردم
   که تبلوری از رویا های توست
    در صدای دلنوازت بدنبال ترانه عشق میگردم با چشمانت به خواب میروم
    با صدایت ترانه های عاشقانه میخوان و با عشقت غروب میکنم
    ای تنها ترینم
     مشتاقانه منتظر نظراتتون هستم.
      مهرانپسرتنهای شب های سفید

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:37  توسط مهران نامجو  | 

((سوز دل))
 
 
به دنبال كسي هستم كه با درد آشنا باشد دلش غمگين خودش ساده كمي از جنس ما باشد
به دنبال كسي هستم كه گر گويم غم خودرا كه با سوزو غم ودردم به هر جا همنوا باشد
به دنبال كسي هستم كه عشقش واقعي باشد نه دنياونه زرخواهد نه طالب بر هوي باشد 
  اگر چنين كسي بود برايم ايمل بزند
 
باز هم معنی عشق: عشق حديثي است كه بايك نگاه شروع مي شود بايك لبخندشكوفه مي زند
بايك بوسه اوج مي گيردوباريختن اشكي به پايان مي رسد.
___________________________
سحر بلبل حكايت با صبا كرد
كه رنگ و بوي گل با ما چه ها كرد
من از بيگانگان هرگز ننالم
كه با من هر چه كرد آن آشنا كرد
 
در كنج دلم عشق كسي خانه ندارد
كس جاي در اين منزل ويرانه ندارد
دل را به كف هر كه دهم باز پس آرد
كس تاب نگهداري ديوانه ندارد
 
پری بودی وبا من راز کردی
به ناز و عشوه عشق آغاز کردی
مرا آواز دادی " چون رسيدم
کبوتر گشتی وپروازکردی
 
مناجات گر آرزوی شما:مهران
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:34  توسط مهران نامجو  | 

سلام دوستان
 اين شعر رو به همه عزيزان تقديم مي كنم
 
خداي ما
خدائي كه پروانه را آشنا ، به شمع رخ دلستاني نمود
خدائي كه ديوار هستي ز نو ، بناي نهان در نهاني نمود
 
خدائي كه ميراث گلهاي نور به شوق دل خسته ها آفريد
خدائي كه رؤياي پرواز را ، به مرغ دل خسته جاني نمود
 
خدائي كه در فقر و بيچارگي ، صفاي سخاوت به قلبي نهاد
خدائي كه معناي آزادگي ،به بند اسارت زماني نمود
 
 
خداي من و ما و بيدارهاست
خداي شفاعات و بيمارهاست
خداي وقايع و آمالهاست
خداوندگار گرفتارهاست
 
 
پسنديده و خوب و زيباست او
ز ما چون برون است و با ماست او
 
ره بندگي پيش گيريد و باز
به درگاهش آئيد سوي نماز
بخوانيد در شكر نعمت نماز
گرفتار نائيد در بحر آز
 
 
چه پيدا و زيبا ، نهان است او
شه خوش بيان جهان است او
 
بيانش مه و مهرباني رهش
جهان مور وادوار باشد كهش
 
بخوانيد از او هر چه باشد نكوست
پرستار بيماري ما هموست
 
            شاعر ابوالفضل كارگر
                
                  ارادتمند مهران
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:21  توسط مهران نامجو  | 

چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند.
در آنها به تماشا می نشينم
اندوهت را
زنده بودنت را
خستگيت را
اشتياقت به عشق را
وفادار‌يت را
هراست را
اميدت را
خوشي زندگيت را
چشم‌هايت
دوست من
پنجره‌هاي روحت هستند
در نگاهت
كشف مي‌كنم
تو را .
.;.مارگوت بيكل .;.
 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:19  توسط مهران نامجو  | 

تصویر تو
 
ترا یکدم اگر تنها ببینم
تمام لذت دنیا ببینم
 
چه خواهد شد ترا ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم
 
از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم
 
مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم
 
چه با من کرد خواهد چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم
 
چه هنگامی میان جمع خوبان
ترا با قامت رعنا ببینم؟
 
فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم
 
مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم ترا آیا ببینم؟
(معینی کرمانشاهی)
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:18  توسط مهران نامجو  | 

تنهائي
 
فلسفه گناه و دوست داشتن
دوست داشتن خیلی شبیه احتیاج داشتن است
يک جور احتياج داشتن مفرط
 و گاهی هم دوست داشتن راهی برای فراموش کردن است
 چند روزیست غریبه ای در زندگیم پیدا شده ... حس میکنم دوستش دارم ...
 و خودش هم باور کرده که  خیلی دوستش دارم !
 نمی دانم ... شاید برای به خاکسپاری خاطرات گذشته  !
 يکبار ...  نیمه شب ... از او پرسيدم :
 -  چرا منو دوست داری ؟
 
 و حس کردم بعد از اين سئوال روی گونه سمت چپ او و روی احساسات من چال کوچکی افتاد  و این شروع تازه ای بود برای یک هم آغوشی ،
 بوسه های عاشقانه در تاریکی ،
 شنیدن نفسهای هوسناک ،
 و لذت بردن از یک گناه .
 همیشه معتقدم گناه بايد لذت داشته باشد
 گناهی که لذت ندارد ؛‌ حماقت است
 آدم ها گناه می کنند و گناه می کنند و گناه می کنند
 و هيچ لذتی در پس گناهان بيشمارشان نيست
 يا آدم ها خيلی احمق شده اند
 و يا من در تعريف گناه اشتباه می کنم
 من همه چيز را می دانم و هيچ چيز را نمی فهمم
 و اين عميقا تاسف بار است .
خیلی بد است
گاهی آدم دلش میخواهد از خودش فرار کند
از خودش و گذشته اش و آينده ای که نمی خواهد داشته باشد
 به هر طرف که می دود ؛‌ باز هم جز خودش ؛ کسی نيست
 به کسی دل می بندد تا خودش را فراموش کند
 به کسی ديگر که مثل خود او از خودش فرار کرده است و از دیگران هم همینطور
 مدتی می گذرد
 اندکی آرام می گيرد و کمی فراموش می کند
 اما دوباره عصيان می کند و خودش می شود
 همانی می شود که روزی از او فرار کرده بود
 همانی می شود که نمی خواست باشد
 دل می کند و همه چيز را به هم می ريزد و در پی يافتن سعادت
چیزی که گمشده همیشگی اوست
به تنهائی میگریزد و باز
 
 خودش را می بيند و نااميدانه به ديوار بلند آرزوهای سرکوب شده اش چنگ می زند
 باز هراسان و دربدر از خويش می گريزد تا شايد
 باز در خم کوچه ای ؛
 کسی مثل خودش را بيابد و او را در آغوش بکشد
 تا چند روزی باز فراموش کند و مشغول باشد
 مدام واژه های عاشقانه تکرار می شود و مدام لبهای ترک خورده  ((‌ دوستت دارم ))‌ را تکرار می کنند
 و شاید در لحظه ای کوتاه
 آدم بدون اينکه خودش بفهمد
 در بالای پرتگاهی که راه برگشتنش سخت است
 رها شود
 آری ...  اين جا نمی شود به کسی نزديک شد ،
 آدم ها از دور دوست داشتنی ترند ...
 
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:14  توسط مهران نامجو  | 

مگذار، برای پناه از خطر دعا کنم .
بگذار، در مقابل خطر، بی ترس وبیم باشم !
مگذار، چاره های رنج را جستجو کنم .
بگذار، دلی تمنا کنم که بر رنج فائق بیابد !
مگذار، که در رزمگاه زندگی هم ڀیمان ها را به طلبم .
بگذار، بر نیروی خویش متکی باشم !
مگذار، که در اضطراب ترسناک ، نجات را آرزو کنم
بگذار، تمنای تحمل و حصول آزادی را داشته باشم !
مگذار، بزدل بوده برکت تو را فقط در کامروایی بدانم .
بگذار، احساس دست رحیمت را در نا کامی ها نیز درک کنم ...
 
 
 
 
 
 
زورق من کوچک است
خدايا،به تو توکل می کنم
و همه چيز خوب پيش می رود.
خدايا،به تو اعتماد می کنم
و همه چيز خوب پيش خواهد رفت
.
 
آرزو مكن كه خدا را جز در همه جا، در جايی ديگر بيابی.
 هر آفريده ای نشانه خداوند است
 اما هيچ آفريده ای نشان دهنده او نيست".
كاش بعضی ها اين نكته را می فهميدند
!

                                                 <<دوستار شما:مهران>> 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:13  توسط مهران نامجو  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:10  توسط مهران نامجو  | 

((حسادت))
 
مگر آن خوشه گندم
مگر سنبل
مگر نسرين
تو را ديدند.
كه سر خم كرده خنديدند.
 
مگر بستان
شميم گيسوانت را
چو آب چشمه ساران روان نوشيد
مگر گلهاي سرخ باغ ريگ آباد
در عطر تن تو غوطه ور گشتند
كه سرنشناس و پانشناس
از خود بي خبر گشتند
 
مگر دست سپيد تو
تن سبز چناران بلند باغ حيدر را نوازش كرد
كه مي شنگند و
مي رقصند و
مي خندند
 
مگر ناگاه
نسيم سرد گستاخ از سر زلفت ...
چه مي گويي ؟
تو و انكار ؟
تو را بر اين وقاحت ها كه عادت داد ؟
صداي بوسه را حتي
درخت تاك قد خم كرده بستان شهادت داد
مگر ديوار حاشا تا كجا،
- تا چند ؟
 
خدا داند كه شايد خاك اين بستان
هزاران
صد هزاران
بوسه بر پاي تو ...
- ديگر اختيارم نيست
توانم نيست
تابم نيست
به خود مي پيچم از اين رشك
- اما خنده بر لب با تو گويم:
- اضطرابم نيست .
 
مگر ديگر من و اين خاك،
- واي از من
چناران بلند باغ حيدر را
تبر باران من در خاك خواهد كرد
نسيم صبحگاهي جان ز دست من نخواهد برد
 
ترحم كن،
نه بر من
بر چناران بلند باغ حيدر
بر نسيم صبح
شفاعت كن
به پيش خشم، اين خشم خروشان كه در چشم است
به پيش قله آتشفشان درد
شفاعت كن
كه كوه خشم من با بوسه تو
ذوب مي گردد
***
حمید مصدق
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 9:4  توسط مهران نامجو  | 

به نام خدا

آب بابا نان داد

آن دختر با یک سبد گل آمد

پسرک از کنارش رد شد

دسته گل در دسته دخترک نیست

آن پسرک در حاله خفه شدن است

دسته گل در دهان پسرک است

دخترک او را زد - دخترک او را کشت

فکرش رو کن اون پسرک تو هستی

هیچ منظوری نداشتی

با یک نگاه دلش یه جوری شد !

فکنم عاشق شد

با یک نگاه

برای همیشه

ولی دیگر دخترک را ندید

و تا عمر داشت پسرک عاشق ماند

عاشقه نگاهی که دیگر نیافتش

این عشق چه مقدس هست

عاشقش شد

عاشقش ماند

قصه ما به سر رسید

عاشقش باش - برایه همیشه

شاید او هم تورا نیافته

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 8:58  توسط مهران نامجو  | 

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست بين منو عشق تو فاصله اي نيست    

                     گفتم که کمي صبر کن و گوش به من ده گفتي که بايد بروم حوصله اي نيست 

                    گفتي کمي فکر خودم باشم و آنوقت جز عشق تو در خاطر من شعله اي نيست 

                            رفتي تو خدا پشت و پناهت بگذار بسوزد دل من مسئله اي نيست

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 16:10  توسط مهران نامجو  | 

بهانه های پسرانه
 
ده تا از بهترين بهانه‌های دوست پسرها برای خلاص شدن از دست دوست دخترها و معنی واقعی اونها!
1- تو برای من مثل خواهر می‌مونی! (يعنی:خيلی زشتی!)
2- فاصله سني‌مون کمی زياده. (يعنی:خيلی زشتی!)
3- من به تو علاقه به «اونصورت» ندارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
4- من الان توی موقعيت بدی از زندگيم هستم. (يعنی:خيلی زشتی!)
5- دوست دختر دارم. (يعنی:خيلی زشتی!)
6- من با خانمهای همکارم بيرون نمی‌رم. (يعنی:خيلی زشتی!)
7- تقصير تو نيست، تقصير منه! (يعنی:خيلی زشتی!)
8- من الان توجهم به کارمه! (يعنی:خيلی زشتی!)
9- من تصميم گرفتم مجرد بمونم. (يعنی:خيلی زشتی!)
10- بهتره فقط با هم دوست معمولی باشيم (يعنی: بطور وحشتناکی زشتی!!!!)


+ نوشته شده در  جمعه سی ام تیر 1385ساعت 12:10  توسط مهران نامجو  |